|
|
|
|
|
دوباره حذف و اضافه، دوباره بدبختی این مطلع یه مثنوی بود که یکی از دوستان در مورد زندگی نکبت بار دانشجوییش گفته بود. از وقتی به صورت جدی شروع به وبلاگ نویسی کردم(فک کنم 6 ماهی بشه)، تقریبن هر روز به چنتا وبلاگ خاص سر میزنم که لینک همه شون( به غیر از دوسه تا) تو وبلاگ اصلیم هست. تقریبن با همه نویسنده ها شون از نزدیک آشنام. البت بازبه غیر از دوسه تا. از اونجایی که به اقرار خودم و به تصدیق خانواده و دوستان و آشنایانم، از اول خلقت آدم ابوالبشر تا حالا هیچ انسانی در (فراموشکاری) و (ضعف حافظه) و (بی دقت بودن نسبت به جزئیات) به گرد پای من هم نمیرسه، شاید خوندن این مطلبی که نوشتنشون نیاز به دقت و حافظه ی خوبی داره، برای اونایی که منو میشناسن تعجب انگیز باشه. شاید تعجب کنین که من چه جوری حواسم به این چیزای ظاهرن بی اهمیت بوده. ولی من از کودکی یه رفتار ماخولیا یی تو خودم سراغ دارم و اون ( تمرکز و دقت بیش از اندازه روی رفتار و گفتار و تفکرات آدما و تطبیق این سه مقوله تو زندگی شخصی هر آدم ) هست. من وبلاگ دختر 20 ساله ی دانشجویی رو میخونم که کتابایی که خونده و تو کتابخونه ش خوابونده از مفاخر ادبیات بشریه، ولی تو وبلاگش هیچ نمود و نمادی از این خصیصه اش پیدا نمیشه. همه ش در مورد دنیای کامپوتر و I .T مینویسه که خوب به رشته اش مربوطه. ولی اگه کسی نشناستش فک میکنه از اون دختر سرخوش های بی دغدغه س. در حالی که من مخالف اینو توش دیدم. من وبلاگ یه پسر دانشجوی 21 ساله رو میخونم که به گفته ی خودش حس(دوباره وبلاگ نوشتن) رو من توش زنده کردم. آدمی که وبلاگشو به قصد نقد فیلم راه اندازی کرد ولی وبلاگش به مکانی تبدیل شد برای داد و بیداد و اعتراضش به همه چی، به جایی که حرف دلشو بی رودر بایستی بزنه و یا حتی جایی برای اعترافاتش! آدمی که من تا حالا غمگین ندیدمش ولی طنز های تلخ و سیاهی که تو وبلاگش میزنه بیشتر تلخ و سیاهن تا طنز! که البت من با این موضوع مشکلی ندارم. من وبلاگیو میشناسم که کلن 3 تا مطلب توش پست شد و اصلن معلوم نبود پسر 22 ساله ی دانشجویی که اونو راه انداخته بود واسه چی اینکارو کرده بود. خودش می گفت دیدن وبلاگ(من و آدم برفی) این فکرو به کله ش انداخته ولی این رفیق ما اصلن به کل وبلاگشو ول کرد تا اون روزی که تصمیم گرفتم به عنوان مهمون توی بلاگش بنویسم تا اونم ترغیب بشه. آره در مورد همین بلاگ حرف می زنم و اون پسر 22 ساله دایره س. من وبلاگ یه دختر دوم دبیرستانی رو توی بلاگفا پیدا کردم که حر فاش از سنش بیشتر میزد. اولش فک میکردم از سن من 21 ساله هم بیشتر میزنه. خیلی سیاه مینوشت. تحت تاثیر شدید ((صادق)). ولی فهمیدم نه! اونم تو مایه های خودمونه. دو گانه! نه! N گانه! من بلاگ دختر 21 ساله ی دانشجویی رو میخونم که از در و دیوار بلاگش مرگ می ریزه. قلم خوبی داره و حرفای خوبی نمی زنه. نه تلخه نه شیرین. تو فضای مجازی سیاه می نویسه ولی به نظر نمی رسه تو زندگیش اینجوری باشه. اما دلیلم واسه گفتن این چرت و پرتا چیه؟ به یه نتیجه ای رسیدم که اگه نگم باد میکنم. همه ی این آدما، دلشون میخواد عین ((همه)) نباشن ولی بعضی جاها از ((همه)) به غایت عادی تر میشن. من خودمم خیلی وقتا اینجوری میشم واسه همینه که درک میکنم. مثلن به وضوح میشه دید که تو طول مدت امتحانا، به طرز حیرت انگیزی آمپر ((نیهیلیسم)) این آدما می چسبه به سقف. یه دفعه یادشون می افته که (ما ها چرا جهان سومی هستیم؟) یهو یاد تشکیک به فلسفه ی وجودشون می افتن. یهو یادشون میاد (خدا چقد ظالم و ناعادله و چقد مشکل پیش پامون می ذاره). یهو یادشون می افته باید قولی که موقع خوندن بوف کور به خودشون دادن و با دیدن چنتا شوی افشین و جرج مایکل یادشون رفته عملی کنن. یه دفعه یادشون می افته دنیا چرا قشنگ نیس؟ یه دفعه یادشون می افته یارشون چه بی وفاست؟ در این موارد الزامن نیازی به وجود خارجی یار نیس. همین که بساط چس ناله پهن باشه کافیه. البت نیازی نیس که توضیح بدم تو موقع اعلان نمرات این طرز تفکر به توان بی نهایت میرسه و... جالب اون وقتیه که نمرات راضی کننده باشه.... اون وقت چی میشه؟ اون وقته که: ما میتونیم! جهان سومی هستیم؟ اشکالی نداره همین امریکارو نیگا کن تا 200 سال پیش اصلن کشور محسوب نمیشد. همین ژاپن تا 50 سال پیش یه کشور جنگ زده ی بد بخت بود. همین چین ...همین هند... همین افغانستان... {واحتمالن تا 10-20 سال دیگه همین عراق... همین گینه...همین برمه...} اون وقته که: بابا خداییش دنیا اون قدا هم بد نیس. زندگی هم قشنگه. راستی تو تا حالا اوشوم فشن رفتی؟ خیلی قشنگه. زیبایی طبیعت وعظمت خدا رو اونجا میشه دید. اون وقته که: بابا خود هدایت هم این قد بوف کورشو جدی نگرفت که ما می گیریم. حالا طرف یه ...شعری نوشته. کشیده بوده تو نئشگی یه چیزی پرونده. اون وقته که: ما واسه این بوجود اومدیم که کامل شیم. که به همنوعمون خدمت کنیم. که لذت ببریم از این همه نعمت. که خدا رو شکر کنیم و کلی (اون وقته که) ی دیگه. ولی کسی نیس بگه: آخه عزیزم! آخه جونم! آخه قربونت برم! آخه تف به اون استدلالاتت بیاد لاکردار! که نه این وری درست غش میکنی نه اونوری. اگه ژاپن تو 30 سال شد این! ما که کلن 30 ساله کشور داریم چرا هیچ گهی نشدیم. چرا ما ها همیشه (بالقوه) ایم. چرا من باید تو کشوری که قانون اساسیش میگه (تحصیل در همه ی سطوح رایگانه) باید سالی 2 میلیون پول بدم واسه دانشگاه آزاد واحد قارپوز آباد. کسی نیس بگه : تو وقت امتحانا کور بودی این قشنگیارو نمی دیدی؟ اوشوم فشن قشنگه؟ واسه تو قشنگه ولی حال منو به هم می زنه. حالا تو بیا به من ثابت کن قشنگه. کسی نیس بگه: صادق خوندنت واسه چسی اومدن تو جمع های روشنفکریه وگرنه تا وقتی هری پاترو میکی موس و خانه ی شکلاتی و لباس جدید پادشاه هس هدایت خر کیه؟ کسی نیس بگه: چی شد یهو دید سپید و صورتی پیدا کردی؟ اوغور بخیر حالین نجورسن؟ یا اصلن کسی نیس بگه من اگه نخوام کامل شم باید کیو ببینم؟ من اگه نخوام به همنوعم کمک کنم کجا باید برم؟ اصلن می خوام سر به تن همنوعم نباشه. اصلن می خوام( نوعی) وجود نداشته باشه که (هم)ش پیشکشش بشه. اون وقت تکلیف چیه؟ اگه نخوام دلمو به باسن زنم و عرق سگی مسیوآالفرد و سریالای آبکی محمد رضا شریفی نیا و کارنامه ی پر بیست پسرم و تمجید های الکی همکارام خوش کنم تکلیفم چیه؟ اگه نخوام تموم عمرمو جون بکنم که بتونم آخر هفته ها با خونواده کباب بخورم؟ اگه از این تفریحات جانوری نخوام چیکار کنم؟ آره ریفیق. من همیشه همین افکار گهی رو دارم و پاس کردن یه درس 3 واحدی با نمره ی بالای 15 هم تغییری تو تفکراتم نمیده. من همین گهی ام که هستم. پاینده باشی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 2:27 توسط آبان
|
|
||